تبليغاتX
بهار نارنج
...گاهی اوقات دلتنگی آدمی با نوشتن رفع میشه پس مینویسم برای دلتنگی هایم
 استعفا يا استيضاح
استعفا يا استيضاح

بي درايتي و سياست هاي غلط وزير علوم طي يك سال و نيم گذشته بر هيچ كس پوشيده نيست و كار به آنجا رسيده كه دغدغه وزارت علوم از مهمترين دغدغه هاي دولت نهم از آغاز تا كنون بوده است.
احمدي نژاد كه خود به سختي و به طور مشكوك بر روي كار آمد پس از معرفي عضو كميسيون ديه استان كرمان كه مغرورانه خود را بزرگترين رياضيدان دنيا ناميده بود (تنها با 16 مقاله) به مجلس مطيع شاهد مخالفت هايي فراوان بود چه بسا اگر اقليت خود را از مخالفت با كابينه كنار نكشيده بودند هيچگاه جامعه دانشگاهي گريبانگير جانوري ناشناخته و بيماري مهلكي بنام زاهدي نمي گشت.
از همان آغاز اين نادان با اعمال سياست زور و خفقان كار را به آنجا كشاند كه صداي اعتراض از گوشه گوشه ي دانشگاههاي اين خاك به گوش ميرسيد. او با انتصاب روؤساي بي كفايت تر از خود چون رهايي و زنجاني و اخراج دانشجويان ؛ ستاره دار كردن و محروميت ها و تعهد گرفتن ها زمينه را براي استيضاح خود فراهم كرده است.
در حال خاضر تنها يك راه بيشتر پيش روي اين وزير بي لياقت نمانده و آن استعفايي ست كه هر چند آبرومندانه نيست اما بسيار بهتر از بي آبرويي يك استيضاح با اكثريت آرا از مجلسي سرسپرده چون مجلس هفتم است كه آنرا همچون لكه ننگي هميشگي بر دامن ناپاك خود ببيند.
نظام نيز اكنون دو راه دارد يكي اين كه بي سرو صدا با فشار بر زاهدي او را مجبور به استعفا كند تا كمي اوضاع را آرامتر كند و يا با قرباني كردن زاهدي و استيضاح او سياست هاي نظام و دولت را جداي از تندروي هاي زاهدي بداند و با ثبت نام ستاره دارها و كم كردن فشارها بر جامعه دانشگاهي طي شويي تبليغاتي قدم ننگين ديگري در راه بقاي خود بردارد. در اين فضا وظيفه ي تمامي دانشجويان فهيم ايراني اينست كه آرام ننشينند و حاكميت را مجبور كنند تا مطابق خواسته هاي جامعه دانشگاهي قدم بردارد. به اميد آزادي
|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در چهارشنبه بیستم دی 1385  |
 از محمود تا 120 میلیون جمعیت
جمعیت کمست؟؟؟

مسلمانان هر لحظه کمتر میشوند شاید طرفداران احمدی نژاد منقرض شوند

پس بشتابید بسوی افزایش جمعیت ما مسلمانان........................

   وقتی در یک جامعه روشنفکران جمع شوند و خرد جمعی بکار نیاید

آنجا که آنان که تنها به تکه ای نان فکر میکنند به پای انتخاب ریس جمهور می شتابند....

نادانی سفیه به ریاست میرسد. آنجا که جمشید به جرم غرور به دو نیم میشود ضحاک به تخت مینشیند

اینک این ضحاک بر تخت کیان نشسته

اینک اوست که سر شکافی میکند و مغز همه جوانان به خورد مارانش میدهد

اوست که حوض میسازد تا با تیر بیگانه از خون پرش کند و در آن استحمام کند....

و ما ایرانیان باید برخیزیم

پشت سر کاوه بایستیم و تا پیروزی به دشمن پشت نکنیم...

و تاج کیانی از مزدور پس بگیریم

یا علی    بشتابید بسوی آزادی همه شهر ایران....

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 از گلسرخی برای آزاده ی جنگل
« ... قلب بزرگ ما

پرنده ي خيسي ست

بنشسته بر درخت كنار خيابان ... »

 

وا خوردگان
گفتند ياوه - « جاني جبار با صد هزار گزمه و خنجر مسلح است
جز صبر و انتظار، رهي نيست ... »
اما
اي همچون من به كار، تو اي بيدار!
بر بام شب بايست، نظر كن:
دريايي از درخت سترگ و مسلح است
كاينك به سوي « مكبث » مي آيد!

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 از فروغ در این روزگار بی فروغ
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385  |
 گلی به سرخی خون

و امروز می خوانیم از گستاخی مشتی نادان القاعده را می گویم آنانکه به راستی باورشان شده مدافع حقوق خدایند بر زمین

اما ای مردمان به ایشان بگویید که هر انسانی خلیفه الله است بر این خاک و اینان حق ندارند بگویند خون بریزید تا دین از اسپانیا تا عراق گسترده شود

آیا شما باور می کنید برای آزادی این خاک بن لادن بمیرد مطمئن باشید پسر احمدی نژاد خون نمی دهد برای آزادی لبنان این شمائید که کشته می شوید

اما ای مردم لبنان ای فلسطینیان شما بجنگید برای حقتان و بدانید گلسرخی در رسای شهید چه عرب چه عجم و یهود می گفت:

 

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

بشارت فردا

هر سال سبز می شود

و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک گل میدهد

گلی به سرخی خون

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در جمعه ششم مرداد 1385  |
 دشمن و خلق از خسرو گلسرخی
او سوار« آريا – بنز » است
تو
بر دوچرخه.

تكيه گاه اوست: غرب
تكيه گاه تست: خلق

اوست يك تن
تو
هزاران، صد هزاران تن

پا بزن
پا بزن، اي قدرت خلق!

پابزن بر چرخ و بر دنده ...

انتهاي ره،
تويي پيروز،
اوست بازنده!

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در پنجشنبه پنجم مرداد 1385  |
 سرود ابراهیم در آتش از احمد شاملو
در آوار خونین گرگ و میش
دیگر گونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شایسته ی زیباترین زنان -
که اینش
به نظر
هدیّتی نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.
چه مردای ! چه مردی !
که می گفت
قلب را شایسته تر آن
که به هفت شمشیر عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته تر آن
که زیباترين نام ها را
بگوید.

و شیر آهنکوه مردی از این گونه عاشق
میدان خونین سرنوشت
به پاشنه ی آشیل
در نوشت. -
رویینه تنی
که راز مرگش
اندوه عشق و
غم تنهایی بود.

«- آه، اسفندیار مغموم!
تو را آن به که چشم
فرو پوشیده باشی!»

« - آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سر نوشت مرا بسازد؟

من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرو رتن
تن زدم.
صدایی بودم من
- شکلی میان اشکال -،
و معنایی یافتم.

من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه ای
گلی
یا ریشه ای
که جوانه ای
یا یکی دانه
که جنگلی -
راست بدان گونه
که عامی مرمی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز برد.

من بینوا بندگکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مینوی من
بُزروِ طوع و خاکساری
نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می بایست
شایسته آفرینه ای
که نواله ی ناگزیر را
گردن
کج نمی کند.

و خدایی
دیگرگونه
آفریدم ».

دریغا شیر آهنکوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان -
سر نوشت تو را
بتی رقم زد
که دیگران
می پرستیدند.
بتی که
دیگرانش
می پرستیدند.

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در سه شنبه سوم مرداد 1385  |
 برخواستن از احمد شاملو
چرا شبگیر می گیرد؟

من این را پرسیدام
من این را می پرسم.

عفونتت از صبری است
که پیشه کرده ای
به هاویه ی وَهن.
تو ایوبی
که از این پیش اگر
به پای
بر خاسته بودی
خضروارت
به هر قدم
سبزینه ی چمنی
به خاک
می گسترد،
و بادِ دامانت
تند بادی
تا نظم کاغذین گلبوته های خار
بروید.
من این را گفته ام
همیشه
همیشه من این را می گویم.

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در دوشنبه دوم مرداد 1385  |
 شبانه از احمد شاملو
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده های مان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.


در مردگان خویش
نظر می بندم
با طرح خنده ای،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای!

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385  |
 

با سلام خدمت دوستان

 

اینبار مینویسم از ظلم واز نژادپرستی از جنگ از خونریزی که دل هر آزاده ای

را به درد می آورد از بی داد دولتمردان و از پستی مشتی خودپرست که جز

منافع خود هیچ پروردگاری را بندگی نمی کنند

 

آری از فلسطین می نویسم ازآن سرزمین منزه خدا از زادگاه پیامبران و ادیان

و از ظلم یهودیان این قوم برگزیده خدا می نویسم از بی رحمی مسلمین

این امت محمد پیامبر خاتم و از دورنگی های دولت مردان ایران که براستی

نامیدن دولتمرد بر آنان ناشایسته است این گرگ صفتان که با برافروختن

آتش جنگ میان ملت ها خود خندان به نظاره مینشینند در حالی که خون از

لبهاشان می چکد

 

بیش از این توان نگارش ندارم این سطور نیز از بهر یادآوری این ظلم اظهر

من الشمس نوشتم تا فراموش نکنیم کودکی از صدای خمپاره در

همسایگیمان از خواب می پرد...

 

اینک رسم مسلمانی چیست؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شاهرخ آزاد در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385  |
 
 
بالا